آذرستان
24ساعت در خواب وبیداری
Saturday, November 18, 2006
تولدم مبارک!!!!
همیشه یک جنبه ی تولد برام احساس عجیبی می آره . این که بعد نه ماه زندگی در رحم گرم و نرم مادرم از اون تونل اومدم به سوی نور و افتادم توی دستای دکتر روس . چشمای خاکستری و موهای مشکی و پوست بسی سفید که خاله ام اولین بار که منو دیده با هیجان گفته وای مثل بچه گرگ می مونه! من در بیمارستان شوروی به دنیا اومدم . سال 57 . گویا اون وقت ها اون بیمارستان که الان انگار اسمش میرزا کوچک خان است ، وابسته به سفارت شوروی بوده . مادر نیمچه چپ من هم همه ی بچه هاش رو اون جا به دنیا می آره .
احتمالا مثل تمام لحظه های تولد دکتر یه درکونی بهم زده که نفسم وا بشه و منم زدم زیر اولین گریه ی زندگی ام . تولدی که همراه با گریه باشه حتما آخرش خنده است دیگه!!!
تنها ترس درونی ام اینه که داره سی سالگی کم کم نزدیک می شه...
---------------------------------------
نازلی جونم مرسی از تبریک خوجلت
خورشید جونم و ریرا جونم که خودش کشف کرد تولدهامون توی یه روزه ، هم تولدشون مبارک باشه ، هوار تا!
|