نمی دونم از دو هفته ی دیگه که برنامه ی زبان خواندنم فشرده می شه ، می رسم روز به روز یا دو روز یک بار اینجا رو پینگ کنم یا نه.
تا اردیبهشت وقت دارم که برای امتحان حاضر بشم و این یعنی یک وقت محدود که باید خوب ازش استفاده کنم. کارم رو هم رها می کنم چون باید روزی 5 ساعت کلاس برم و دیگه وقتی نمی مونه برای سر کار رفتن .
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
برام جالبه که قبل ترها از کافه عکس بدم می اومد ولی تازگی ها دوسش دارم. این که برم کافه عکس برام حال خوبی می آره. مطمینم دلم برای خیلی جاها و آدم ها تنگ خواهد شد وقتی ایران نباشم. یکیش هم همین کافه هاست. دوستانم که می دونم دیگه نخواهند بود. آزاده دوستم که گوش بی نظیر زندگی ام است و شاید وقتی عصبی و مستاصل باشم نتونم تلفن رو بردارم بهش زنگ بزنم و یه ساعت دری وری بگم و غر بزنم و او بشنوه. اما خب الان ارتباطاتم کمتر از پیش شده و شاید این خوب باشه. خوب باشه که دلتنگی هایی که آزاردهنده خواهند بود کمی سبک تر باشند. رفتن خیلی نزدیک شده. همه چیز رو سعی می کنم این روزها ثبت کنم در مغزم و تصویرها بمانند همیشه. حداقل خوب است که تصاویر خوش آیندند ...