چنان در ناخودآگاهم بود که وقتی کشیدمش حیران شدم دقیقه ای . دیدی که گیج بودم ... حالا می توانم ببینمش و این شاید خوب باشد که من بال نمی زنم و تو چمدانت را دستت نمی گیری . من تا ابد دیوانه باقی خواهم ماند ، معشوق با شعور من و به مانند گربه ها روی لبه ی پشت بام ها راه خواهم رفت و ماه را که ببینم میوها خواهم کرد و تو پشت سرم خواهی آمد ، در هیات آدمی . من آسوده ام و آسوده تر از این نخواهم بود شاید که بدان همیشه آغوشم گشوده خواهد بود و هست به روی تو ، که بیایی آرام بگیری روی سینه هایم ، لحظه ای ... آن چند دقیقه ای که خوابمان برد درهم تنیده با موسیقی که نامش را نمی دانم ...