نگاه کردم به جلوی ماشین . سیگار یا فندکی نبود . ازش پرسیدم می تونم سیگار بکشم؟ گفت نه . یادم نیست چی ها گفت اما یه طوری گفت که توی دلم فحشش دادم ، اما یادم نیست چه فحش هایی . از ماشین که پیاده شدم دستش رو آورد از پنجره بیرون ، با یه بهمن کوچیک روشن لای انگشتاش . نفهمیدم تا الان که بعد مدت ها این خاطره یادم اومد ، چرایی حرکتش .
نمی فهمم آدمایی رو که توی فلبشون همدلی ی نیست . دو تا سیگاری ، دو تا همکار ، دو تا مرد ، دو تا راننده ، دو تا زن ... خسته می شم از دیدن آدمای این شکلی . حالم از آغوش های باز پر از دروغ بهم می خوره . بدم می آد از چشم های دروغگو با اون لبای خندون که می خوان بگن باهاتیم اما به فلانشون هم حسابت نمی کنن ، ته دلشون ...