سخته ... خیلی خیلی سخته ... مثل فیلم می آن جلوی چشمام ، سعی می کنم برگردونمشون سر جایی که گذاشتم این همه وقت بمونن بلکه بپوسن ولی می آن به همون تازگی ، انگار همین دیروز بوده ...
کاش یه چیزایی می شد بگی محوبشن و محو می شدن ، به همین راحتی . کاش می تونستم یه آدمایی رو دیلیت کنم ، خیلی راحت ...
دلم یه دل سیر گریه می خواد ، اشکای خشک شده ی سخت . اما می دونم این چاره اش نیست ... درد داره . درد داره . یه جاییم خیلی درد می کنه . باید دوباره برم پیش دکترم . می ترسم صداها برگردن و اون کابوسای لحظات خواب و بیداری . نمی خوام برگردن . آروم باش ، آروم باش . برو بخواب . اما سرم که فرو می ره تو بالش اشکام قاطی می شن با اون همه تصویر واقعی و شاید صداهای موذی هم برگردن باز . کاش فردا پس فردا بود ...